|
فقط به رنگ های زيبای پاييز فكرکنيد
|
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی نویسندگان پیوندها قالب هاي پرشين بلاگآرشیو وبلاگ آمار وبلاگ مشخصات پشتيباني : PersianBlogقالب : Theme |
تنهایی
به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام در غم تنهایی خویش سر به سر ، راه به راه با توام تو در آن خلوت تنهایی من تنهایی
پيام هاي ديگران ۱۳۸٧/٥/٢۳ - پاييز روز معلم
امروز شاداب و سرحال از خواب بلند شدم . خیابان ها شلوغ بود . همه به دنبال خرید گل و کادو برای معلم هایشان بودند .
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٧/٢/۱۳ - پاييز در کجای قلبت ؟
گفته بودم که بر می گردم گفته بودم که بهاری بر می گردم اما دیدم نمی توان با دلی غمگین ، بها ر را باور کرد دیدم که وقتی پاییزی هستی ، نمیشه که بهار را به قلبت راه دهی دیدم که زندگی در گذر است ... و زمستان دلم نزدیک است دیدم که جویبار عمرم به آخر می رسد . خاطراتم را در وبلاگی دیگر می نویسم دیر به دیر می نویسم شاید در رؤیا بهاری باشم ......اما نه ... من هیچ وقت بهاری نداشتم قطعه ای کوتاه می نویسم . شعر نیست که من بلد نیستم کاش می دانستم ....من در آن قلب پر از لطف تو ، چه مکانی دارم ؟ کاش می دانستم .. مکانی دارم ؟ کاش مکانی داشتم حتی یک زندان ......یک سلول فقط با یک پنجره کوچک ...که اشعه مهرت برآن بتابد .......آیا می تابد ؟ نه .....از پنجره فقط سوز و سرمای زمستانیست دلتنگ مشو ملامت مکن که من هیچ وقت پنجره ای از مهر نداشتم هیچ وقت ..... من که دلم پر از مهر است ....روزنه ای از مهر نداشتم ..........
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٧/۱/٢۱ - پاييز
سلام دوستان . گفته بودم که دیگر نخواهم نوشت
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ - پاييز پاییز تنها می ماند
(( تو نیستی که ببینی )) (( چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست )) (( چگونه عکس تو دربرق شیشه ها پیداست )) ((چگونه جای تو در جای زندگی سبز است )) تو نیستی که ببینی طنین آوازت درون خاطرمن ماندگار چون کوه است تو نیستی که ببینی چگونه چلچله ها در فضا دلتنگند تونیستی که ببینی چگونه قلب من از بوی شب بو آکنده است تو رفتی و بردی طنین آهنگت تو رفتی و بردی فضای پر عطرت تو رفتی و ندیدی که من چه دلتنگم ... این آخرین دست نوشته های من است . وقتی شروع کردم که دلتنگ بودم وقتی که تمام کردم دلتنگ تر گفته بودم که بر می گردم گفته بودم که بهاری بر می گردم اما دیدم نمی توان با دلی غمگین ، بها ر را باور کرد دیدم که وقتی پاییزی هستی ، نمیشه که بهار را به قلبت راه دهی دیدم که زندگی در گذر است ... و زمستان دلم نزدیک است دیدم که جویبار عمرم به آخر می رسد . خاطراتم را در وبلاگی دیگر می نویسم دیر به دیر می نویسم شاید در رؤیا بهاری باشم ......اما نه ... من هیچ وقت بهاری نداشتم قطعه ای کوتاه می نویسم . شعر نیست که من بلد نیستم کاش می دانستم ....من در آن قلب پر از لطف تو ، چه مکانی دارم ؟ کاش می دانستم .. مکانی دارم ؟ کاش مکانی داشتم حتی یک زندان ......یک سلول فقط با یک پنجره کوچک ...که اشعه مهرت برآن بتابد .......آیا می تابد ؟ نه .....از پنجره فقط سوز و سرمای زمستانیست دلتنگ مشو ملامت مکن که من هیچ وقت پنجره ای از مهر نداشتم هیچ وقت ..... من که دلم پر از مهر است ....روزنه ای از مهر نداشتم ..........
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/۸/۱٧ - پاييز صليب خونين
من هنوز در راهم نرسيدم به خط پايان كوه ها در گذر و جاده درحال گريز تك درختي اين جاست همچو من غمگین است پیش پایش دره ای گسنرده از رنگ است قهوه ای و زرد قرمز تک درخت تنها ست وچه شکوهی دارد پاییز سلام دوستان . يكسال از تولد وبلاگ پاييزي من مي گذرد . دراين يكسال به اندازه هزارسال پير شدم اما خيلي چيزها بيشتر از هزارسال آموختم آموختم كه خودم را دوست داشته باشم آموختم كه افسو س به حال خودم نخورم كه ديگران را ازدست داده ام بلكه افسوس به حال كساني بخورم كه مرا از دست داده اند شايد هرگز دوستي مثل من نيابند آموختم كه درگذز زندگي هيچ چيز را جدي نگيرم آموختم كه همه را به خاطر آنچه هستند دوست بدارم نه بخاطر آن چه كه ميخواهم باشند پيره زن تخته اي چون غل به گردن دارد و درآن تخته مهر ها رنگ و جلايي دارند اين يكي دست بند است رنگ ان هم آبي است آه ..چه مي بينم عقيق هم دارد رنگ ان ، رنگ شراب شايد هم رنگ خون است پيره زن پشت خميده دارد و نگاهش التماس آلود است با نگاه شرمنده مي خواهد مهر هايش را به سكه اي بفروشد.. چشمانش همچون رنگ مهره ها آبي است ؟ مي توان معصوميت باكره را درميان مردمك چشمانش ديد چشمها هميشه آبي بوده است ؟؟؟؟؟ موهايش كه روزي پاي مصلوب را خشك كرده حال خاكستري است با دست هاي لرزان ميان مهرها مي كاود صليبي را مي كشد بيرون و صليب هنوز از خون جليلي رنگين است خوني به رنگ عقيق پيره زن خسته است از حمل صليب اين صليب است درپشتش ؟؟؟ يا .....داس و چكش ؟؟؟؟؟ پيره زن خسته است دفتر شعر قيصر امين پور بسته شد
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/٧/۱٩ - پاييز كودك خاطر من
به تو مي انديشم به تو كه تق تق گام هايت از وراي شب تاريك وسياه شب برفي و سفيد به من خسته و سرمازده گرمي مي داد و صداي زنگ ..... هراسان ...كودكم .... شانه برموي بلند ..مشكي ...صاف .. با بلوزي تزيين شده با روبان قرمز.... و پرواز كنان .......قژ قژ بازشدن دركهنه سبز ... تو در چهارچوب در مي ايستادي خيره درچشمانم وبلوزي كه با روبان قرمز تن سرمازده ام را ....با سوز نگاهت گرمي مي داد من ...يك كودك .........يك كبوتر دردام نگاهت ...بودم سالها رفت و هنوز همچنان تق تق گامهاي تو.....كودك ياد مرا ..مي كشاند بيرون شانه بر موئي كه ديگر نيست سياه و بلوزي با روبان سياه اما ..... صداي گام ها.....هم چنان اضطراب انگيز است ************************** در درونم كودكيست كه مي خواهد خودش را نشان دهد ...ميخواهم به او كه نامش هم مريم است مجال دهم به کودک درونم كه بروز است .
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/۳/٢٠ - پاييز بازي ۵
تعجب نكنيد !!!!!! هيچ ربطي به شعر و شاعري ندارد . فقط خواستم در يك بازي شركت كنم بازي كه اغاز افرينش و سايه بان و نوه و هشت شروع كرده بودند شركت كنم . مونا جان خواستم در بازيت شركت كنم ۵ نفري كه دوستشان دارم ......همه آدم ها از مقابل چشمم گذشتند ....ميداني كه .... همه دانش آموزان .....همه اقوام......همه دوستان ......نه .. نتوانستم انتخاب كنم ....احساس كردم همه را دوست دارم ...همه را ۵ نفري را كه ازشون متنفرم .......كنكاش كردم ..آنهايي كه آزارم داده بودند ...از زمان كودكي .. تا حال ... حتي آخرينشان .......ديدم كه آن هارا هم دوست دارم . از هيچ كس متنفر نيستم ۵ گل : دنبال گل هايي گشتم كه دوستشان دارم . .....شمردم ..... نرگس...مريم ..لاله ....نسترن ..رز ... مينا ..... نيلوفر ..... خداي من چقدر گل كه من دوستشان دارم حتي خرزهره با گلبرگ هايي چون ستاره هاي درخشان چگونه ممكن است گلي را دوست نداشته باشم ؟ ۵ كتابي كه از خواندنشان لذت برده ام ... بازهم ميداني كه نميتوانم انتخاب كنم از ۱۰ سالگي خوانده ام ..بي شماركتاب ها كه از خواندنشان لذت برده ام ....... هيچ پنجي نيافتم ......
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/۳/۸ - پاييز يه ياد من باش
وقتي دركوچه غم قدم مي زني ... وقتي برگ هاي پاييزي را زير پايت حس مي كني به ياد من باش وقتي امواج دريا ، سركش و بي قرار همچون دل من ، بر پاهايت بوسه مي زنند به ياد من باش وقتي غروب افتاب را در شفق سرخ گونه در انتهاي دريا نگاه مي كني به ياد من باش وقتي پرواز پرغرور پرندگان را در آسمان مي نگري به ياد من باش وقتي بر قله كوه ايستاده و مغرورانه به زمين مي نگري به يادم باش وقتي روي شن هاي ساحل قدم برميداري ..و موج جاي پايت را مي شورد به ياد من باش به يادمن باش . وقتي ترنم باران را حس مي كني .. به ياد من باش وقتي قلبت در آرزوي عشقي مي تپد ......ميخواهي دلتنگي هايت را به كسي بگويي ... ميخواهي سرت را برشانه كسي بگذاري و بگريي ... به ياد من باش ....... اما من هميشه به ياد تو هستم ...باهرنفسي كه ميكشم ..تورا ياد ميكنم و اين است فرق من و تو
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/٢/۳٠ - پاييز بدون عشق نمي خواهم
سراي دل ...بدون عشق تاريك است سرايت را بدون عشق نميخواهم شب هاي مهتاب را بي نور اخترها نميخواهم دلم تاريك ..سرد و خاموش است ولي شمع تو را بي سوز و پروانه ، نمي خواهم مده مرهم به درد قلب بيمارم كه درمان تورو بي عشق نميخواهم ز دوري تو قلبم سخت دلتنگ است ولي ديداربي احساس ، نميخواهم خیره بر پنجره ام تا که بیایی اما باید از عشق تو را خواست نه از پنجره ها براي خواندن تمام شعر كليك كنيد .
|+| |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|||
|+|